یک عذر خواهی و توضیح در باره فعالیت آتی وبلاگی مان

بدلیل مسافرت و معذوریت های دیگر  فعالیت این وبلاگ  تا اطلاع ثانوی متوقف شده و برای آن که شرمنده سرزدن و ابراز محبت شما عزیزان نباشم خواهشمند است مطالب اینجانب را در وبلاگ "مرز ارتباط " ، "نوهان" و سایر پایگاه های فعال دنبال بفرمائید.

رازگو بلوچ

محمد اکبر رئیسی

 rakbar2005@yahoo.com

 socialwriter@gmail.com

 

 

این جدال شیعه و سنی نیست، تخریب علقه های ملی است!

این جدال شیعه و سنی نیست، تخریب علقه های ملی است!

خدا کند دروغ باشد، ولی گویا نیست، هر چند مستقیما ندیده و نشنیده ام. ولی اگر حقیقت باشد که یک ایت الله اهل قم چنین به دخنران ایرانی خطه بلوچستان اهانت کرده است باید گفت نه شرم بر او که شرم بر همه ما ایرانی ها اگر بشنویم و بی تفاوت بگذریم؛ گویا گفته شده دخترانی از بلوچستان ایران برای جهاد نکاح به سوریه عزیمت کرده اند!

طرف خطابم آن بخش از مدعیان اخلاق و دین نیست که نان شان در نفرت پراکنی است و نام و نشان شان در حاشیه سازی. خطابم حتی به آن بعضی هایی که در لفظ خود را شیعه معتدل می نامند ولی  ته دل شان غنج می رود وقتی به راحتی با انگ وهابیت هر بیچاره بی خبری را از میدان به  در می کنند و به سکوت وامی دارند. طرف خطابم به آن هایی هم نیست که با نگاهی عاقل اندر سفیه همه این ها را جنگ هفتاد و دو ملت می دانند و خود را فارغ و فراتر از این هیاهو ها، طرف خطابم همان هایی است که دم از ایرانیت می زنند، روشنفکرانه از ارزشمندی تمام ایرانیان و برابری دست کم بالقوه آن ها می گویند. همان هایی که حساب خود را از افراطیون جدا و طرفدار اصلاح و اعتدال می دانند، همان هایی که از حقوق شهروندی می گویند. همان هایی که می گویند چو ایران نباشد تن من مباد.

به همان ها می گویم بوی گند نفرت و اهانت را شنیدید و سر از لحاف بر نکشیدید. اهانت به دختران ایرانی را شنیدید و رگ های گردن تان متورم نشد. قلم های تان به کار نیفتاد. فریاد تان بلند نشد. آیا شما هم در عمل با همان ها هماوا نشده اید؟  آبا با این گونه بی تفاوتی های تاریخی خود نسبت به یک قومیت دورمانده از مرکز و بی صدا و بی رسانه در این تفرقه افکنی شریک نیستید؟ مگر تکلیف روشنفکر فهم حقایق فراتر از ظواهر و دفاع از آنی که یارای گفتن ندارد نیست؟

نه خیر، اشتباه نکنید؛ این جنگ لفظی مرسوم بعضی نفرت پراکنان شیعه و سنی نیست که خبر کذب مشمئز کننده عزیمت دختران ایرانی تان، دختران بلوچ را به جهاد سوریه در رسانه ها عربده می کشند، این بدعت شومی است دیگر که افراط گرایان نفرت پراکن در تخریب حلقه ها و علقه های ملی بنا نهاده اند. روشنفکران اهل درایت و دوراندیشی، قلم به دستان ازاده، اهالی رسانه و صاحب نفوذ کلام، مسئولان خیرخواه و دوراندیش، چنین بدعتی شوم را برای این کشور آیا می شود  پذیرا شد و با بی تفاوتی بر آن چشم بست؟

رازگو بلوچ

آینده سیاسی در ملل اهل سنت

آینده سیاسی در ملل اهل سنت

حوادث شتابنده مصر و رخدادهای ولو محدودتری در تونس، اعتراضات چند وقت پیش ترکیه و وضعیت اسلامگرایی در پاکستان و افغانستان و بخش هایی از افریقا که تحت سیطره القاعده است و وضعیت متزلزل امرای شبه جزیره عرب در مجموع می توانند برشی از ان چه پیش روی ملل اسلامی است را نشان دهند.

پس از هشت دهه تلاش وزن اسلامگرایان مصری طی یک دوقطبی شدید و بی سابقه به میزان یک چهارم جمعیت مصر برآورد می شود که به اسلامگرایی رای داده و برای پاسداشتش ایام بسیاری در خیابان ماندند. کم توجهی به خواسته های غیرمسلمانان و مسلمانانی که اولویت شان توسعه و اقتصاد بود حاصل کارشان را به دست نظامیانی سپرد که در تضاد منافع شان با دموکراسی کمتر می شود تردید کرد. محکومیت البرادعی سکولار توسط ارتش بدلیل عدم همراهی با خشونت در یک طرف و همچنین و اقدام به محکومیت ترور اخیر وزیر کشور توسط جبهه اسلامگرایان با محوریت اخوان در طرف دیگر نشان می دهد رقابت ها بر خلاف تصور عامه بین اسلام و سکولاریسم نبوده و جبهه نهایی باید بین آنان و هر دو نوع دیکتاتوری نظامی ملی و خشونت طلبان عقیدتی باشد.

وضعیت تونس هم موید همین واقعیت است. تونس که با رویه ای مسلط تر در اختیار اسلام گرایان قرار گرفت با خطری مهمتر روبرو شد که خوشبختانه در مصر جدی نبود: اسلامگرایانی که خون دیگر مسلمانان را چون آب خوردن حلال می دانند و از زیر سنگ هم برایش توجیه مقدس پیدا می کنند. حال این نه مخالفان بلکه عموم مردم و حتی دولت اسلامگرا با محوریت غنوشی است که در برابر شان اظهار عجز و نگرانی می کند و حتی بسان افغانستان ناچار است علیه شان در تدارک جنگ باشد. دو ترور بزرگ شخصیت های سکولار مخالف حالا دیگر چیزی نیست که بتوان در چارچوب رقابت دوقطبی اسلام سیاسی و سکولار برآورد کرد.

لیبی که حتی بعد پیروزی بر دیکتاتور معروفش هم هنوز با فرهنگ قبیله ای اش دست و پنجه نرم می کند ناچار بود با قوی ترین گروه های خشونت طلب عقیدتی دست و پنجه نرم کند.

در سوریه نیز اگر چه اجماع بر محکومیت حکومیت اقلیت علوی و پاسخ خشونت آمیز شدید به معترضان مسالمت آمیز اولیه وجود داشته است اما قوت گرفتن خشونت طلبان عقیدتی حالا دیگر بجز یکی دو کشور خاص تقریبا همه و منجمله مخالفان سرسخت اسد نیز را نگران کرده است.

تصویر پیشین ترکیه که تا چندی پیش الگوی نسبتا مقبول اسلام سیاسی در جهان اهل سنت بود بعد از عدم پاسخ مدنی به اعتراضات اخیر به شدت تار و دستخوش تردیدها است. هرچند همان زمان نیز به دلیل تضییع حقوق کردها و حتی انکار هویت شان از سوی جهان مدرن مورد انتقاد جدی بود.

در پاکستان نیز از قدیم اسلام گرایان دارای رای فراگیر نبوده و حتی حزب ظاهرا معتدلی چون جماعت اسلامی نیز بارها از فرستادن رئیس خود قاضی حسین احمد به پارلمان باز مانده است. بمبگذاری در همه نوع اماکن به عنوان کمترین اقدام برای اظهار وجود و حوادث جاری مناطق قبایلی به بازگویی و تحلیل ندارد.

در افغانستان نیز هزاران تجربه تلخ از خشونت طلبی پیش رو است. به جان هم افتادن مجاهدین سر قدرت هیمنه قهرمانی و مشروعیت آنان را پس از خروج روس ها به سرعت از بین برد و اخلاف شان طالبان نیز هنوز هم که هست حتی بعد خروج آمریکایی ها جدال خونین شان را با دولت محلی و پلیس و مردم ادامه می دهند.

به آتش کشیده شدن مدرسه دخترانه در نیجریه توسط همین تفکر درست چند روز بعد از زمانی صورت گرفت که یکی از خشونت طلبان نیجریه ای الااصل سربازی را در یکی از خیابان های لندن با دشنه قصابی کرد و با لحنی حق به جانب گفت شما این صحنه ها را هر روز در کشور ما می بینید.

آینده در ملل اهل سنت چگونه خواهد بود؟ به نظر می رسد پس از دهه ها خشونت و کش و قوس و سعی و خطا سرانجام جبهه نهایی بین خشونت طلبان و صلح دوستان و نه جدال های فرقه ای خواهد بود. اما تا آن زمان باید نسل ها با رخدادهای تلخ جاری خو گرفت.

گزارش یک گفتگوی دیگر بین وب نویسان و فعالان

قرار بود خلاصه ای از گفتگوی دوستان وبی و فعالان دیگر در مراسم پرسه را منتشر کنم که روحیاتم تا به امروز اجازه نداد. حال تا آن جا که خاطر یاری می کند نکاتی را ارائه می دهم:

نخست آقای روحی اطلاع داد که دوستان در حرکتند. تماسی گرفته شد. اما زودتر از 12 شب نرسیدند. پس از خوش و بش های اولیه من دلم سوخت و گفتم خسته اید از این همه راه، بحث ها بماند فردا و حالا استراحت کنید. ولی گویا خودسان به حال خودشان رحم شان نمی آمد و گفتگوی جدی درگرفت. عید محمد نارویی با همان شوخی های بلدوزری مخصوصش یاسر کرد را به دلیل "کورد" بودن کوبید و تا کرد و گذاشت گوشه اتاق. به من می گفت بی جهت به او اعتماد کرده ای. او یک کورد است؛ پس قبیله پرست است، پس قدرت طلب است، نفوذی طایفه اش است بین تان که اگر روزی افکارتان به جایی رسید ، کورد ها سرشان بی کلاه نماند. شهنوازی هم گهگاهی با نرمک خنده هایی او را تائید و اظهار خوشحالی می کرد. یاسر به عادت همیشگی این گونه ایام سر به زیر و زیر لب می خندید و می گذاشت جمع در سایه صبوری اش بخندد و رونق بگیرد. من گفتم برای این حرف ها یک گوش من در است و دیگری دروازه. این اولین و دومین بار هم نیست  که چنین می شنوم ولی من چیزهایی مهم تر در او می بینم.

یاسر که ناچار به سکوت بود، زحمت چالش کردن عیدمحمد نسل دومی را نوهان و شعلی بر کشیدند. عیدمحمد این فعال اجتماعی و دبیر قدیمی در خلال پرداختن به کارنامه خود و همدوره هایش از "روشنفکری دینی" بلوچ نام برد که این مرا از حالت میزبانی بی طرف خارج کرد. چون همیشه درد من این بوده که چرا در بین بلوچ همه نوع جریانی ولو تقلیدی و تصنعی پیدا شد مگر روشنفکری دینی. و پیشدستی هم کردم که نپیچاندمان و گفتم نکند یک وقت مثلا کار فلان و فلان کس ( دو تن از شخصیت های راحل شده مذهبی بلوچ) را به حساب روشنفکری دینی بگذاری که نبوده. خوشبختانه پس از قدری کش و قوس در این باره اجماع حاصل شد که روشنفکری دینی بلوچ تاکنون متولد نشده. مثال بازرگان و سروش و ملی مذهبی ها را زده بودم به عنوان مصادیق کشوری. شعلی بر که بزودی راهی تهران برای دکتری جامعه شناسی خواهد شد نکته قابل تاملی را یاد آور شد: مشابه این جریان روشنفکریی دینی ایران در ملل اهل سنت تقریبا پیدا نمی شود و  احتمالا عقل گرا بودن شیعه زمینه ساز ظهور این جریان در ایران بوده است. به نظر من هم  نقلی و اشعری محور بودن اندیشه سنی و قرابت شیعه با معتزله و عقلیون این جا خود را نشان داده است. فی المثل اقبال سنی از کوبیدن احساساتی غرب فراتر نرفت و نه تنها نتوانست منشائی برای نقد قشریگری باشد بلکه شدیدا ملجاء و مستمسک آن ها شده است (در حالی که اساسا معتقد به قشریون نبوده و با دوبیتی جالبش گوشه کنایه ای به آن هم می زند).  جالب است که او "استعمار" و غرب دوران استعماری را می کوبید ولی اینها مدرنتیه و حقوق شهروندی و مردمسالاری را و اتفاقا با مدل فاشیسم و نازیسم غرب در باطن امر مشکلی ندارند.

نارویی سپس به برشمردن عملکرد و به نوعی مجاهدت های نسل حاضر پرداخت که با واکنش دوستان دیگر (یاسر و نوهان) مواجه شد. بحث معروف آسیب شناسی فعالان سه نسل باز از سر گرفته شد که نارویی تائید کرد که نسل حاضر به جای دغدغه بازاندیشی و "تولید اندیشه" به دنباله روی از جریانات بیرونی و نیز ارکان های سنتی اجتماع بهاء داده و هدف و افتخار خود را در شاخص هایی چون قدرت نفوذ، توان چانه زنی، توانایی یارگیری و قابلیت پذیرش عامه می جسته است. او با بهترین شکل ممکن این مسئله را جمع بندی کرد که ما اگر هیچ نکرده باشیم آنقدر ارزش اندوخته ایم که به هر گوشه و دهی هم سر بزنیم لقمه ای نان مان می دهند (تکریم مان می کنند). البته پر واضح است که دغدغه مقبولیت عامه و نفوذ بین بزرگان اجتماع هرگز با اندیشه ورزی برای تغییر  و نو آوری سازگار نخواهد بود.

بعد از آن قرار شد در باره جنبه های مثبت نسل حاضر و اهداف قابل تقدیر شان بحث شود. نارویی گفت هدف و خدمت اصلی ما به جامعه تدریس و ترویج آموزش بوده و کارنامه مان هم باوجود محدودیت های آن زمان موفق بوده است. هر چند شعلی بر این را به "تربیت بروکرات " در مقابل "تربیت متفکر" تعبیر کرد و من هم آن را یک فعالیت "شغلی" و نه لزوما اندیشه ورزی دانستم، اما اهمیت این موضوع در نوع و شکل خود مورد اجماع قرار گرفت.

گفتگو روز بعد زیر درختان انبه ادامه یافت و یوسف بلوچزهی (فعال مذهبی و مدرس دانشگاه و دانشجوی دکتری معارف در مالزی)، ستار بلوچزهی (ارشد حسابداری و مدرس دانشگاه)، یحیی احسانی فر (ارشد MBA، مدرس دانشگاه و مسئول برنامه ریزی آموزشی بنادر) هم به بحث ملحق شدند. امان (عبدالعزیز) عزیزی وب نویس قصرقندی هم لحظاتی از جمع سنتی پرسه به بحث حاضر پیوست. یاد آوری می کنم فرید کریمی وب نویس و داستان نویس نیز روز نخست بود و به جمع حاضر نرسید.

این مطلب تکمیل خواهد شد....

خدایا خبری شده؟

 این چند روزه واقعا چه خبر است؟  سه چهار هفته است که پشت سرهم  بدبیاری است و شنیدن خبر و واقعیت های بد. تلخکامی ها  ترمز بریده اند و دستم سوی قلم نمی رود.

اولش با مسئله عجیب فرزاد کریمی از بستگان سببی مان در ایرانشهر شروع شد. آنقدر عجیب که اوایل غرق در تب و تاب عید فطر و برنامه سفر به ولایت و گردهمایی اصحاب رسانه در ایرانشهر ابعادش را آن چنان که باید باور نمی کردم وقتی که از برادرش فرید و  داماد شان مهندس ناصر رئیسی جزئیات پیگیری ها را می شنیدم. بعد تر هم عکس های حادثه را در فیسبوک شوهر خاله شان خالد بارکزهی دیدم. تصادف مرگبار، دو کشته، و یک مسافر گیاه خوار بی آزار نجات یافته که حالا به شبهه قتل و آدم ربایی در بازداشت است!

بعد جواد صادقی را دیدم و حال و روزش را قیاس کردم با اولین باری که بعد تصادف دیده بودم. هر دو بار عوض شده بود. آن بار از همان تونل معروفی که به کما رفتگان می گویند می گفت و دیداری که با رفتگان محل داشته و همه را به توبه فرا می خواند. گفتم که این ها از دید روانشناختی به دلیل فلان است و به وقتش  در باره اش بحث خواهیم کرد. خندید و گفت مگر جلوی زبان تو کسی توانسته به ایستد؟ حالا این بار آخر او از ان تونل روشن نمی گفت و به جبر واقعیات خود را چنان باخته بود که جایی برای آن بحث ها نبود. تلخی این دیدار آخری هنوز با من هست.

بعدش حادثه ای برای دختر پنج ساله ام رخ داد که دو روز و یک شب مان را تلخ کرد و ماجرایش به نوعی ادامه دار است. پشت بندش بود که خبر ناگوار فوت برادر ارشد که سه سالی بزرگتر از من نبود. آن هم در حالی که مهمانانی خانوادگی از ولایت داشتم و برگرداندن  شان که با دلی خوش آمده بودند با این خبر دلی سنگی می خواست.

شاید عجیب باشد، ولی برای منی که نسبت به روابط ناصواب اجتماع حساسم، همه این بالایی ها آنقدر تحمل ناپدیر نبود که فهمیدن نژاد پرستی شدیدی که در زرآباد و کهیر و چاهان و نگور (پاکستان) علیه طوایفی خاص رواج دارد و مایه مباهات شان هم است! این شوک اگر چه از آن بی اطلاع هم نبودم از همه شان شدیدتر بود. طوری که با وجودی که قول داده بودم در باره مباحث دوستان وب نویس و فعالان دیگر که گفتگوهایی جالب توجه به موازات پرسه داشتند بنویسم دیدم دستم به قلم نمی رود مگر آن که این موضوع نگرش و رفتار قرون وسطائی با بعضی طوایف را واکاوی و موقتا از دل به در کنم. هر چند خوشبختانه دریافتم اکثریت بلوچ با آن ها همراه نیست.

زرابادی رسما بعضی تیره ها را  در ردیف انسان نمی دانند و  بلوچ خواندن شان را توهین غیر قابل بخشش به بلوچ می دانند. حتی مستنداتی دینی هم برای این باور خود دارند. در به در هم دنبال یکی از اهالی قبیله  شان می گردند که زن درزاده گرفته و گریخته و می خواهند بیابندش و این ننگ را بزدایند. چاهانی ها به جشن عروسی درزاده ها نمی روند. نگوری ها در مراسمات  در دو دیگ جدا غذا می پزند: یکی برای میر و شیخ زاده و دیگری برای بلوچ و درزاده. کهیری ها یک سنگ شکن! را وسط روستای هزار و پانصدی نفری درزاده ها می زنند و در مقابل اعتراض کتک شان  می زنند که نوکر  را چه جرئت به اعتراض در برابر هوت. کاش اطلاعاتم غلط باشد ور نه باید گفت ننگ به این فرهنگ و  بدا به حال آن تبلیغ جماعت و دانشگاهی که مسئله شان شش نمبر و پست دولتی است.

موضوعات قبلی کمی فروکش کرده بود که پشت بندش عزیرانی دیگر طی گفتگوهایی تصویری به من دادند تلخ تر از آن چه که خود در باره تحرکات اخیر و پیشین بعضی فعالان مطرح فعلی داشتم. این که چه خوش خیال بوده ایم که می پنداشتیم این چهارتا مهندس و دکتر مثلا فعال اجتماعی دغدغه تغییر و توسعه اجتماع دارند و نگو که جاه طلبانی سرسختند که فقط پی یارگیری اند و چه چیزی بهتر از نظم و نظام قبیله ای برای اهداف شان. گویا دروازه ای هم نبوده که برای رسیدن به جاه و قدرت نکوبیده اند، از مافیاها و ملا و خانزاده و دولت بگیر تا چهار دردمند نجیب فرهنگی و اجتماعی. تازه می فهمم چرا بعضی شان در کمال تعجب با نفرت به امثال ما و روشنگری هامان مواجه می شوند. در حالی که طبعا انتظار استقبال و همراهی از آن نسل مثلا پیشرو می رود. نگو که ناخواسته و بی خبر با طرح مسائلی چون تفاوت فعالان نسلی، نظام کاستی و نقد از درون به نوبه خود در حال رشته کردن پنبه های توهم شان بوده ایم.

همه این ها به کنار، ایمیل اخیر ناشرم و تاکیدش بر این که کاری از دستش بر نمی آید برای تسریع در اخذ مجوز رمان دادشاه و به طعنه می گوید مگر کانالی با وزیر و معاون وزیر بزنم. گویی از خوابی گران برخاسته و تازه سایه سنگین و یاس آور واقعیتی بنام مجوز را روی سر خود حس کرده ام. همانی که بسیار از آن شنیده اما حس نکرده ام. دو سه نفر از دوستان فرهیخته اخیرا اشاره می کنند چرا نداده ای پاکستان منتشر شود. مباحث اخلاقی وحقوقی با ناشر به کنار که تا حالا برای ویرایش و صفحه آرایی و ارائه کار به ارشاد هزینه کرده، من برای ایرانی نوشته ام، با لحن و ادبیات ایرانی که برای رسیدن به آن شش بار مجبور از بازنویسی شده ام. برای معرفی بلوچ به ایرانی. حالا بدهم با فونت نستعلیق ناخوانا و بین خوانندگانی که چهار منتقد معمولی هم بین شان پیدا  نمی شود؟ سخت هست. ولی می گذرد. فقط نگرانم شاری و شهداد و آن کار دیگر به جای من کمی افسردگی بگیرند و محل ندهند بروم سر وقت شان.

رازگو بلوچ

سپاسگزاری و پرسه نقد از درون

ضمن سپاسگزاری  اطمینان می دهم به بزرگورانی که از طرق مختلف اعم از حضوری، پیامکی، تلفنی، فسیبوکی، ایمیل، و نظرات عمومی و خصوصی وبلاگی ابراز همدردی و صمیمیت کرده اند که تک تک پیام و ایمیل و نظرات را به دیده منت گذاشته ام و قصور مرا در عدم پاسخ پذیرا باشید که امکانش نبود.

ضمنا خوشحالم که هر لحظه این ایام پرسه را تا آن جا که می شد تبدیل به نشست و تبلیغ نقد از درون و مباحث اجتماعی اعتقادی کردیم و گاهی هم برخلاف عرف بلوچ بر میزبانان عزیز خروشیدیم و تند رفتیم که دلیلش اولویت دغدغه بر عاطفه و رسومات است.

بحث های جالبی مطرح شد که به هنگام اقتضاء، بازنشر خواهند شد: از مبلغین طوطی وار، نگاه شوک برانگیز زرآبادی ها به تیره درزاده، ریشه یابی طوایف بلوچ، مطلعین ماجرای دادشاه و غیره گرفته تا گل سرسبد بحث ها که جدال نفسگیر و نقد و چاره اندیشی متقابل وبلاگ نویس های های نقد از درون با فعالان نسل دومی و نواندیشان مذهبی بود.

محمد اکبر رئیسی

نامه جمعی از فعالان رسانه ای استان به منطقه آزاد چابهار در باره وضعیت جواد صادقی

مدیر عامل محترم منطقه آزاد تجاری صنعتی چابهار

موضوع: عنایت به وضعیت سلامتی و معیشتی آقای جواد صادقی

با سلام و ادای احترام

احتراما همانگونه که مستحضر می باشید در کمال تاسف یکی از پرسنل باسابقه و پر تلاش آن سازمان از بخت بد روزگار دچار سانحه ناگواری شده و  مدت ها است به بستر افتاده است.  ایشان جوانی با انگیزه و مستعد بود که نه فقط در کسوت کارمند روابط عمومی آن سازمان بلکه به عنوان یک فعال رسانه ای موثر در استان انجام وظیفه می نمود و اکنون شایسته نیست به علت زمینگیر شدن مورد بی عنایتی جامعه و سازمان متبوعه خود قرار گیرد.  لذا به عنوان جمعی از فعالان رسانه ای بخصوص وب نویسان و خبرنگاران و روزنامه نگاران استان از آن سازمان استدعا و انتظار داریم دستور فرمایند عنایت ویژه ای در خصوص تامین هزینه های درمانی و معیشتی نامبرده مبذول دارند  تا خدای ناکرده مناعت طبع ایشان منجر به تحدید فشار هر چه بیشتر به خانواده محترم شان نشود.

هر گونه دستور مساعد حضرتعالی و اطلاع رسانی شایسته آن سازمان موجب امتنان و نشانه بذل توجه  آن سازمان نسبت به جامعه پیرامونی و  شهروندان عزیز شهر  چابهار خواهد بود.

 

با سپاس

جمعی از وب نویسان، خبرنگاران و روزنامه نگاران استان سیستان و بلوچستان

 

رونوشت: استانداری محترم جهت استحضار و دستور رسیدگی مضاعف به نحو مقتضی