خواب زن که چپ باشد، وای به خواب مرد (حالا یکی اول بیاید مرد بودن ما را ثابت کند؛ عرضه زن بودن را هم که پیشاپیش روشن است نداریم). نمی دانم معنی خواب هایی که بارها تکرار می شوند چیست. طوری که حتی  حین خواب دیدن هم یادت بیاید که قبلا خواب هایی شبیه آن را دیده ای! برای همه احتمالا پیش امده. من خوابی دارم که هر چند ماه تکرار می شود. سالی دو، سه و شاید چهار پنج بار. خواب خیلی خاص و عجیبی نیست. عجیب بودنش در مکرر بودنش است.

کوه و دامنه های بلوچستان را که می دانید، بی دار و درخت البته نیستند، خصوصا بیشه زارهای افسون گر نخل وحشی و درختان گز. ولی نه آن چندان که سبزینه شان چشم ها را سیراب کند. من عطش سبزینگی دارم. چون دیگران. ولی این عشق و عطش زیادی تند است. امان از کودک لجباز درون. هیچ چیزی نشد جایش را بگیرد. یک لحظه هم نخواسته ام چشمم به زرق و برق دلفریب مجتمع های تجاری دوبی یا بوتیک های تهران بیفتد، ولی خیالم دم به دم برای جنگل گلستان پر می کشد. برای همین گاهی به کوه های آبادی خود که خیره می شوم می گویم خدایا چه می شد ثلثی از سبزی شمال را لای این صخره های دلکش ما می ریختی.  

 از خارج که بر می گشتم، نه نظم و آرامش عجیب آن دیار، نه زرق و برق بوتیک و بازارها، و نه حتی آدم های نرم و محجوب اسکاندیناوی، بلکه فکر دوری از آن سنگفرش سبز بهشتی ام می کشت. وطن پرستی جای خود، ولی سبز سیر طبیعت مغرب زمین جلوه ای دیگر دارد و تا عمق چشم ها نفوذ می کند. سیر سیرت می کند. و این برای خیال سرکش و طبع کودکانه ام مانند نداشت. بماند که هوس یک وعده نان لواش و چای شیرین و پنیر زیر آفتاب صبح، آن جا آدم را دق مرگ می کند!

شاید بعد از آن بود که این خواب با من ماند. خواب می بینم کوه های آن سوی آبادی ام سبز شده اند. چون همان نخلستان و کشتزارهای کنار خود. یا حتی چون همان ابتدای جنگل های شمال، آن جا ها که هنوز به جنگل گلستان نرسیده ایم و درختچه های کوتاه و تنک تازه آغاز می شوند؛ قبل از ان که رفته رفته شکل انبوه و تنومند به خود بگیرند.

هر از گاهی این خواب را می بینم که دارم از کوه های نزدیک ابادی ام بالا می روم. طبیعت، نرمه سبزه ای دارد و مردم برای شکار و گشت و گذار بیرون شده اند. این اواخر حتی خواب می بینم چون جاده چالوس و کرج، تفرتجگاه ها در آن بر پا شده و مردم لای سبزه ها و صخره ها می لولند و عیش می کنند.

سالی دو سه بار هم عادت کرده ام که مرخصی بگیرم از اداره و از زندگی، و برگردم به کودکی. بر گردم به آبادی و از همان صخره ها بالا روم. عقل و هوشم به جا است و آنقدر ها هم خیالاتی نیستم؛ ولی از شما چه پنهان، ته دل ارزویی پنهان داشته ام که گاه به شکل حقیقت جلوه گر می شود. وقتی دارم می روم  سمت کوه گمان می کنم نکند معجزه ای رخ داده باشد و واقعا آن جا سبز باشد، درست چون ابتدای جنگل های شمال که درختچه های کوتاه و  دلفریب آغاز می شوند.

 اکبر رئیسی (رازگو بلوچ)