نقدی به کار وب نویسی خود
اینهمه نقد از درون کرده ایم و حالا نقدی به خود. نقد خود طبعا رنج آور است اما امیدوارم جسارتش را داشته باشم که در خلال آن به "توجیه" و فرافکنی روی نیاورم!
هوش دست آدم نیست. ولی درس گرفتن از تجربیات دست آدم است. خصوصا اگر راه نا آزموده باشد دومی مهم تر می شود. وب نویسی و آنچه در این باره در پیش گرفتیم این گونه بوده است. ذکر موفقیت ها بماند به وقت خود؛ علیرغم تصمیم به راز ناگشایی، امروز سر بسته هم که شده کمی از ناگفته ها خواهم گفت. این که سعی و خطاها مان کجا ها بوده است.
1- خطای اول دل بستن به خود است. این که خیلی کارها می توانم کنم، که در عمل نشد و یا بعدها نخواستم که بشود.
2- خطای دوم دل بستن زیادی به این کار است. یعنی از همان روز اول حساب زیادی روی آن باز کردن. درست تر بگویم: نمی توانم تفننی و سرسری بنویسم. یا عاشقانه و با تمام وجود و یا سکوت. من نمیوانم وب نویسی را به عنوان "بخشی از کار روزمره" انجام دهم. بلکه یا باید "عشق اصلی " ام باشد. یا اصلا نباشد. در حالی که انسان باید در هر کاری بررسی هزینه فایده بکند که من نمی توانم کنم.
3- خطای سوم دل بستن به جمیع خوانندگان است. خوانندگانی که همه جوره اند، ولی تو یک جور شان فرض می کنی: همه را مشتاق و فهیم و اهل دغدغه.
بعدها معلوم می شود که هرگز این گونه نیست. خیلی ها برای تفریح و تفنن آمده اند، خیلی ها با تردید و برای خصومت، بعضی ها ها بی تفاوتی، و فقط اندکی با اشتیاق و دغدغه دنبالت کرده اند.
چهار روز که ننویسی آنها که تفریح و تفنن اند بی سرو صدا پی آبشخوری دیگر می روند. آنها که با تردید و خصومت دنبالت کرده اند نفس راحتی کشیده و می گویند خوب شد این کابوس برچیده شد. آنها هم بی تفاوتند بی تفاوت خواهند ماند. اهل دغدغه را که می شمری به بیست تن نمی رسند! از میان دویست تن!
عدد بیست را گفتم یاد داستان تاریخی ای افتادم که اگر چه هیچ ارتباطی با بحث مان ندارد ولی جالب است. می گویند در زمان یکی از ائمه (تشیع) گویا اما جعفرصادق، یک نفر همیشه غر می زد که چرا در لاک ترس و انزوا خزیده و قیام نمی کنی؟ امام می شنید و تحمل می کرد و جوابی نمی داد. یک روز با هم بر یک سواری نشسته بودند و می رفتند. باز مرد همین حرف و طعنه همیشگی را تکرار کرد. امام طبق معمول چیزی نگفت. ولی چندگام آن طرف تر با دسته بز مواجه شد که گوشه ای می چریدند. امام پرسید از مرد که به نظرت این گله بز عده اش زیاد است؟ مرد گفت نه چیزی نیستند. اما گفت پس بگذار رازی را بگویم به تو. من اگر به عده همین گله بز همراه معتقد داشتم قیام می کردم!
مرد می گوید بز ها را شمردم دیدم به بیست راس هم نمی رسند.
4- خطای چهارم همگانی کردن بحث های باریک و حساس و تخصصی است. البته خود به این اشتباه پی برده و با وجود مخالفت دوستان تصمیم به رمز دار کردن مطالب گرفتم. ولی مسائلی که پیش آمد ماجرا را به سمت دیگری برد (تعطیلی وبلاگ و ...).
5- خطای پنجم و البته بزرگترین و مهمترین خطا سعی در گرد هم آوردن وب نویسان بلوچ از هر سطح و سن و سلیقه بود. این برای من یک آرمان خیلی جدی بود. با مدد دوستان و خواسته قلبی همگان تحقق هم یافت. ولی یک اشتباه بود. دقیقا همانگونه که در دنیای واقعی آدم ها سطح و نگاه و پیشینه و خواسته های شان متفاوت است، در دنیای مجازی هم وضع همینگونه است. یکی شعر می نویسد، دیگری فلسفه. یکی از روستای خود و دیگری از جهان. یکی از بخشدار و فرماندار شهر خود می گوید دیگری از دغدغه هایی که در دل کودکان کوچه اش می گذرد. همانگونه که در دنیای مجازی کبوتر با کبوتر می پرد در دنیای مجازی هم باید اینگونه می ماند. ما این را به هم زدیم. شخص بنده خود متهم ردیف اول می دانم. کاری هم ندارم که هدفم والا بود یا خیر. اشتباه اشتباه است. چوبش را هم خودم خوردم.
6- خطای ششم اعتماد کردن و خوش بینی است. این دیگر همگانی است و ربطی به من وب نویسی ندارد. ولی چاره جز این چیست؟ این ابزار کار ما است. متاسفانه همیشه بعد از چوب خوردن باید فهمید و توبه کرد.
7- خطای هفتم : این دیگر خطای من نیست. خطای دوستان است. خطای دوستان هم نیست. ویژگی ارتباط نوشتاری است که به دلیل رو در رو نبودن و ندیدن همدیگر و محروم بودن از "زبان بدن" همیشه سوء تفاهم زا است!
دوستانی نزدیک که هنوز دوست تر از پیش اند بعد از مدتی به هر دلیل تحمل حرف های تکراری و بی حاصل مان برای شان دشوار بود و این را مدام به شیوه هایی ابراز می کردند. حق هم داشتند دیگر. نوشته های نکره ما دل شان را زده بود. دل خودمان را هم گاهی می زنند آخر. پالس فرستادن ها دائمی که شد ما هم خیلی کوتاه و گذرا گفتیم پیام دریافت شد و فورا ختم موضوع کردیم. همین . تمام شد رفت. ولی مقتضای سن بود یا سوء فهم وبلاگی یا هر چه دیگر که مهم نیست، این شد تازه آغاز ماجرا. حالا تا اینجا هم قبول. ولی این حق ما نبود که با وجود سکوت و بی تفاوتی و گذشتن از حق خود باز هم تا هفته ها بعد هم این سوژه بشود موضوع معرکه گیری و جنجال سازی هیای عجیب و غریب که نه سر داشتند و نه ته! آنهم در غیاب ما. این هرگز حق ما نبود که سکوت و خویشتن داری کامل و حتی خالی کردن فضای وسیع وب به مدت یک ماه باز هم باعث ختم غائله های خود ساخته نشود. جذب مخاطب و یا هر انگیزه دیگر توجیهی برای کوه ساختن از کاه می شود؟ آنهم مکرر و هر چند گاه یکبار!
8- خطای هشتم من تحت فشار قرار دادن دوستانی است که در فضای وب فعال نبودند. یادم نمی رود چقدر به آقای پربار شهر دار پیشین ایرانشهر تشر زدم که چرا شماها همه با هم در جدال هستید و هماهنگ نیستید. جوابش را آن زمان نفهمیدم. نمی دانم چطور به این جمع بندی رسیده بود: مگر شماها در فضای مجازی با هم اختلاف ندارید؟!
پیش تر به آقای بلیده شهردار چابهار هم همین را گفته بودم که چرا کاری کلان نمی کند و خود را محبوس عنوان شهرداری کرده. مغز آقای دکتر شهبخش یک زمانی خورده بودم که باید ال کرد و بل کرد و شما ها نکرده اید! بیچاره وهاب ایران نژاد که مدام باید تشر های نخراشیده از این دست مرا بشنود و تحمل کند. با دوستان استاد دانشگاه دیگری هم چنین روالی داشته ام. حتی همین یک ماه و اندی پیش که آقای جهاندیده در باره کتابش می گفت، تحت فشارش گذاشتم که باید به وب بیایی و می گفت مرا معاف کنید که در گوشه خلوت خود راحت تر کار خود را می توانم به پیش ببرم.
شک ندارم حق با این عزیزان بوده. حالا می فهمم چرا آنهایی که عاقل ترند پا به این عرصه مجازی هرگز نمی گذارند. ولی هنوز هم می گویم دریغ است که ننویسیم!
